Saturday, June 20, 2009

کوری!

قابل توجه گیلانیان عزیز...امروز خبری به من رسید که فردا عصر حدود ۴-۵ الی ساعات شادمانه !برای اعتراضی آرام و تاکید می کنم بدون خشونت! در فلکه گاز گرد هم می آییم...به قول دوستان اطلاع رسانی بفرمایید!

امروز در راه چشم پزشکی یکی از آقایان پشمالوی همکلاسی دانشگاه را که به صورت معجزه ای متحرک قبول شدنش در دانشگاه و پاس شدن هایش حجت را در مورد امدادهای غیبی و قدرت خداوند بر ما تمام می کرد رادر لباس پلنگی و باتون(م؟) بدست کنار موتور دیدم!...از آنجا که من همه جا گاو پیشانی سفیدم و در دانشگاه هم از زمان ورود تا مقصد نیم ساعتی به احوال پرسی با دربان و نگهبان و مسئول آموزش و استاد و خدمتکار می گذشت و از آنجا همیشه بالای صندلی ای چیزی مشغول درفشانی بودم این آقا بنده را به صورت زرت و پرتی می شناسند یعنی احتمالا برای تولدم می توانند برام لباس بخرند که همچین فیت تنم باشد!!..از صدقه سری این آقا یک بار کمیته انظباتی ای رفتیم خاطره انگیز..خلاصه بماند...ایشون با وجود لایی بنده...در میان جمع بنده را شناسایی نموده و داد زدند آهای خانوم فلانی کجا با این عجله؟!!...منم خودم را به خریت زدم بعد گفتم ماشالا چه چشمی داری شما که بین این همه جمعیت شناسای می کنی!!..بعدم مرضم گرفت گفتم اا به سلامتی سرباز شدین؟!!!!!(لباسش به شکل تابلویی سپاهی بود و هیچ چیز برای این جور آدما بدتر از این نیست که درجه شونو کمتر بگین! امتحان کنید!)..البته ایشونو کوتاه نیومد و گفت چند روز پیش بین شلوغی تو فلان خیابون دیدمتون!!!..منم باز گفتم ماشالا به این چشم!داشتم می رفتم منزل یکی از اقوام...فرمودند به حالت دو؟ فرمودم مشتاق بودم از دست دوستانتون زودتر برسم به آغوش خانواده!!!...آخرش در کمال وقاحت به روزنامه ی دستم زل زد و گفت مواظب خودت باش خانوم فلانی..به دوستاتم بگو..اینارم نخون!!!..دلم می خواست با آرنجم توی دماغ و آن لبخند تهوع آورش بکوبم و با آن حالت که به موتور تکیه داد بود و دست به سینه و حق به جانب!در عوض من هم پوزخندی زدم و گفتم شما نمی خواد نگران باشی....چند متری دور شدم که برگشتم و به عقب نگاه کردم...هنوز داشت نگاهم میکرد..خندید و سرشو برگردوند!

***گفتم چشم پزشکی که بدانید مردم!بچه دوست ما که ۵ سالش است وطفلکی سیندروم دان است و من عاشقانه( تا دیروز )دوستش داشتم !دیروز که با پدر مادرش کنار ساحل رفته بودیم برای کمی آرامش گرفتن و سکوت...دو دستش را در پهن گاو فرو کرد و محض خنده به صورتم پاشید!!..یکی از چشمانم چرک کرده و بسته شده!!..و تمام ساحل را به ترشحات معده ام مزین کردم!!از آن طرفها نروید!!می بینید؟رسما دیگر به پهن خوری افتادم!!!

**خیلی آشفه م..خیلی!!!

Friday, June 19, 2009

همه جا امن و امان است....انگور بیاورید!!!

خوب...همه جا امن و امان است وکلا ما توهم زده بودیم..اگر چیزی هم هست اختلاف نظر بین آقایان بوده..خودشان در خودشان حل می کنند..اگر این به قول معروف افراد شناخته شده که 15 میلیون نفرش را نظام حاضر خودش شناسایی کرده که اراذل و اوباش و خس وخاشاک و کلا یک عده خزوپیل خسته ی در آمده از پارتی های شبانه و در هیجان داروهای توهم زای این مجالسند پایشان را توی خیابان به نیت غیر از نیت جهاد در راه رهبر بگذارند به شدت پشت دستشان میزنند و دعوایشان می کنند تا تنبیه شوند!

یک آزمایش ساده :توی مغزم می خواهم زالو بیاندازم که افکار شومم را بمکد...بعد رویش نمک بریزم پخش شدن افکار شومم روی سفیدی را ببینم....می خواهم ببینم سیاه است؟!!!

راستی..یک عده بستگان که دستشان به دهنشان می رسد و خرشان هم تا حدودی (پیش از این به دلیل همان رسیدگی دست به دهان!) یک روندگی ای برای خودش داشت..دور هم جمع شدند و می گفتند می خواهد همه باهم نامه بدند و درخواست یک تلوزیون آزاد بکنند! میگویند حالا که حداقل مقام معظم رهبری به زنده بودن و حضور 15 میلیون مخالف!! رضایت داده اند..این عده باید مطالبات خود را در جامعه از حکومت عنوان کنند! و شروعش با درخواست یک تلوزیون آزاد است...البته ما در همین جمع عنوان کردیم که شماها خارج زیاد رفتید برداشت درستی از قانون ندارید! ولی این عده یک چیزی در این مایه ها گفتند که جوجه جان ما موهامونو تو آسیاب سفید نکردیم..شما اطلاع رسانیتو بکن..نامه نوشتنها و رایزنی هاش از اونها!!...خلاصه گفتیم که گفته باشم!!....

**عنوان از اصطلاحات آقای شبان! یعنی کیفمان کوک..دلمان خوش! بیش از این چه می خواهی؟!

سکوت کردم..لبخند زدم...


سکوت...سکوت....سکوت...سکوت!

گاهی تنها سکوت جواب کسانیست که گوشهایشان را بسته اند!...خودشیفتگان بی رحم!

این روزها بهم خیلی فشار آمده و دوستان گاهی خیلی کم لطفی می کنند....خلاصه آدم تو روزهای ناگوار دوستی ها و درجه اش بر حسب مصلحت را از هم تشخیص می ده...تنها لحظه ای که احساس آرامش کردم نیم ساعتی بود که نوزاد کوچک یکی از بستگانم در آغوشم خوابیده بود...بوی شیر و نرمی و کرم بچه میداد...بوی معصومیت...چشمان و لبهاش رو بهم فشرده بود وانگشتان کوچکش رو به دور انگشت اشاره م پیچیده بود و توی خواب خرخر می کرد...چه خوبست کسی ..موجودی در آغوشت امنیت را بیابد....دلم می خواست جایش بودم...دلم.. دلش یک ارزن آرامش می خواهد و سکوت!!...این روزها تنها روزهایست که از قطع اس ام اس خوشحالم!!...حوصله خودم را ندارم....نمی دانم چه فکر می کنند؟ متن اعلامیه پدربزرگ را تو بنویس...چاپش با تو....میایی سنگ انتخاب کنیم؟ چه بنویسیم؟...کجایی؟کی میایی؟چرا دیر آمدی؟ چرا زود می روی؟فسنجان بدهیم یا قیمه؟ ته چین چرا تهش چین ندارد..تاب دارد!...گیلاس درشت بگو بذاره! حلوا کم نیست؟ سر راه بگو خرما!..بچش ببین شیرینیش خوبه؟..اونطرف بگو شربت بگیرن...مادرت کجاست؟ از عمه فلانی خبر داری؟ داییت میاد؟ فشار مامان بزرگتو گرفتی؟ انسولینش رو تزریق کردی؟قطره چشمش رو ریختی؟امشب پیش مادربزرگ پیرت نمی مانی؟ می روی؟ کجا می روی؟ خارج می روی؟ می مانی؟ نمی مانی؟ ازدواج نکردی؟ نمی کنی؟ نم کرده و خیس کرده ای جایی نداری ؟! از آن پسره چه خبر؟ قال گذاشتی یا قالت گذاشت؟!!!بی تو چه کنم؟ هان؟ چه کنم؟خبر جدید چی داری؟ زدند؟ بردند؟ کشتند؟ لعنت بر....درود بر...اینها بازیست...گول نخورید...همش زیر سر آمریکاست..همه جاسوس اسراییلند..اراذل و اوباش...خارتوای..نور منم..عشق منم..دهاتیها...ما همه روستا زاده ایم....چای تریاکی نریزی ها ....پاسبون دیده؟...پاسبون دیدم...قال گذاشتم...قالم گذاشتند..خسته شدم!سکوت کردم..لبخند زدم.....

*دلم برای وطنم می سوزد....دلم برای هموطنانم می سوزد که مرگتان..نبودتان...شهادتان را هم انکار می کنند....دلم از این همه دروغ و تزویر آتش می گیرد.....دلم می خواهد بترکد....بترکد!!!...فریادرسی خدایا..فریادرسی!