قابل توجه گیلانیان عزیز...امروز خبری به من رسید که فردا عصر حدود ۴-۵ الی ساعات شادمانه !برای اعتراضی آرام و تاکید می کنم بدون خشونت! در فلکه گاز گرد هم می آییم...به قول دوستان اطلاع رسانی بفرمایید!
امروز در راه چشم پزشکی یکی از آقایان پشمالوی همکلاسی دانشگاه را که به صورت معجزه ای متحرک قبول شدنش در دانشگاه و پاس شدن هایش حجت را در مورد امدادهای غیبی و قدرت خداوند بر ما تمام می کرد رادر لباس پلنگی و باتون(م؟) بدست کنار موتور دیدم!...از آنجا که من همه جا گاو پیشانی سفیدم و در دانشگاه هم از زمان ورود تا مقصد نیم ساعتی به احوال پرسی با دربان و نگهبان و مسئول آموزش و استاد و خدمتکار می گذشت و از آنجا همیشه بالای صندلی ای چیزی مشغول درفشانی بودم این آقا بنده را به صورت زرت و پرتی می شناسند یعنی احتمالا برای تولدم می توانند برام لباس بخرند که همچین فیت تنم باشد!!..از صدقه سری این آقا یک بار کمیته انظباتی ای رفتیم خاطره انگیز..خلاصه بماند...ایشون با وجود لایی بنده...در میان جمع بنده را شناسایی نموده و داد زدند آهای خانوم فلانی کجا با این عجله؟!!...منم خودم را به خریت زدم بعد گفتم ماشالا چه چشمی داری شما که بین این همه جمعیت شناسای می کنی!!..بعدم مرضم گرفت گفتم اا به سلامتی سرباز شدین؟!!!!!(لباسش به شکل تابلویی سپاهی بود و هیچ چیز برای این جور آدما بدتر از این نیست که درجه شونو کمتر بگین! امتحان کنید!)..البته ایشونو کوتاه نیومد و گفت چند روز پیش بین شلوغی تو فلان خیابون دیدمتون!!!..منم باز گفتم ماشالا به این چشم!داشتم می رفتم منزل یکی از اقوام...فرمودند به حالت دو؟ فرمودم مشتاق بودم از دست دوستانتون زودتر برسم به آغوش خانواده!!!...آخرش در کمال وقاحت به روزنامه ی دستم زل زد و گفت مواظب خودت باش خانوم فلانی..به دوستاتم بگو..اینارم نخون!!!..دلم می خواست با آرنجم توی دماغ و آن لبخند تهوع آورش بکوبم و با آن حالت که به موتور تکیه داد بود و دست به سینه و حق به جانب!در عوض من هم پوزخندی زدم و گفتم شما نمی خواد نگران باشی....چند متری دور شدم که برگشتم و به عقب نگاه کردم...هنوز داشت نگاهم میکرد..خندید و سرشو برگردوند!
***گفتم چشم پزشکی که بدانید مردم!بچه دوست ما که ۵ سالش است وطفلکی سیندروم دان است و من عاشقانه( تا دیروز )دوستش داشتم !دیروز که با پدر مادرش کنار ساحل رفته بودیم برای کمی آرامش گرفتن و سکوت...دو دستش را در پهن گاو فرو کرد و محض خنده به صورتم پاشید!!..یکی از چشمانم چرک کرده و بسته شده!!..و تمام ساحل را به ترشحات معده ام مزین کردم!!از آن طرفها نروید!!می بینید؟رسما دیگر به پهن خوری افتادم!!!
**خیلی آشفه م..خیلی!!!
No comments:
Post a Comment