سکوت...سکوت....سکوت...سکوت!
گاهی تنها سکوت جواب کسانیست که گوشهایشان را بسته اند!...خودشیفتگان بی رحم!
این روزها بهم خیلی فشار آمده و دوستان گاهی خیلی کم لطفی می کنند....خلاصه آدم تو روزهای ناگوار دوستی ها و درجه اش بر حسب مصلحت را از هم تشخیص می ده...تنها لحظه ای که احساس آرامش کردم نیم ساعتی بود که نوزاد کوچک یکی از بستگانم در آغوشم خوابیده بود...بوی شیر و نرمی و کرم بچه میداد...بوی معصومیت...چشمان و لبهاش رو بهم فشرده بود وانگشتان کوچکش رو به دور انگشت اشاره م پیچیده بود و توی خواب خرخر می کرد...چه خوبست کسی ..موجودی در آغوشت امنیت را بیابد....دلم می خواست جایش بودم...دلم.. دلش یک ارزن آرامش می خواهد و سکوت!!...این روزها تنها روزهایست که از قطع اس ام اس خوشحالم!!...حوصله خودم را ندارم....نمی دانم چه فکر می کنند؟ متن اعلامیه پدربزرگ را تو بنویس...چاپش با تو....میایی سنگ انتخاب کنیم؟ چه بنویسیم؟...کجایی؟کی میایی؟چرا دیر آمدی؟ چرا زود می روی؟فسنجان بدهیم یا قیمه؟ ته چین چرا تهش چین ندارد..تاب دارد!...گیلاس درشت بگو بذاره! حلوا کم نیست؟ سر راه بگو خرما!..بچش ببین شیرینیش خوبه؟..اونطرف بگو شربت بگیرن...مادرت کجاست؟ از عمه فلانی خبر داری؟ داییت میاد؟ فشار مامان بزرگتو گرفتی؟ انسولینش رو تزریق کردی؟قطره چشمش رو ریختی؟امشب پیش مادربزرگ پیرت نمی مانی؟ می روی؟ کجا می روی؟ خارج می روی؟ می مانی؟ نمی مانی؟ ازدواج نکردی؟ نمی کنی؟ نم کرده و خیس کرده ای جایی نداری ؟! از آن پسره چه خبر؟ قال گذاشتی یا قالت گذاشت؟!!!بی تو چه کنم؟ هان؟ چه کنم؟خبر جدید چی داری؟ زدند؟ بردند؟ کشتند؟ لعنت بر....درود بر...اینها بازیست...گول نخورید...همش زیر سر آمریکاست..همه جاسوس اسراییلند..اراذل و اوباش...خارتوای..نور منم..عشق منم..دهاتیها...ما همه روستا زاده ایم....چای تریاکی نریزی ها ....پاسبون دیده؟...پاسبون دیدم...قال گذاشتم...قالم گذاشتند..خسته شدم!سکوت کردم..لبخند زدم.....
*دلم برای وطنم می سوزد....دلم برای هموطنانم می سوزد که مرگتان..نبودتان...شهادتان را هم انکار می کنند....دلم از این همه دروغ و تزویر آتش می گیرد.....دلم می خواهد بترکد....بترکد!!!...فریادرسی خدایا..فریادرسی!
No comments:
Post a Comment